آقای رحیم خانی و تربیت فرمانعلی های کشور

Mezban Habibi:
آقای معلم و فرمانعلی ها

آقای رحیم خانی معلم عربی دبیرستان ما بود. با قدی کشیده و موهایی مرتب و کت و شلواری اتو کشیده . تو محله ما، با بودن همسایه ای مثل آقای رحیم خانی، نه کسی تو کوچه جرات اغتشاش و دعوا داشت و نه بچه ای جرات شلوغی و سر و صدا و هیاهو.

دبیرستان ما قسمت پایین شهر بود و کلاسهای ما پر بود از بچه های الوات و سرکش و شرور. آقای رحیم خانی اول هر سال پدر و مادرهای ما رو که دانش آموزش بودیم میخواند مدرسه و شرط رو می بست. یادمه پیش بابا و مادر من بهشون گفت : ببینید من بعد شما پدر این بچه ام. صاحب این بچه ام. هم مسئول آموزشش هستم هم مسئول تربیتش . اگه تشخیص بدم پاشو از گلیمش دراز کرده اگه متوجه بشم سیگار میکشه یا الافی میکنه بلایی سرش میارم که تا عمر داره یادش نره. یادمه بابام با ترس و لرز گفت: بله آقا! شما صاحب اختیارید. استخوانش برای ما و گوشتش برای شما. هر چی که شما بگید.

بابت این کارش ما تو خونه هم حساب می بردیم از آقای رحیم خانی. تا شلوغ می کردیم و بازیگوشی و بی ادبی می کردیم، همین که بابامون میگفت به آقای رحیم خانی میگم، برق می گرفت ما رو. نفسمون بند می اومد.
بیشتر دعواهای آشنا و دوستان هم با وساطت آقای رحیم خانی ختم به خیر می شد. همه ازش حساب می بردن. یادمه بابام می گفت پدر آقای رحیم خانی هم سپاهی دانش بود و مردی پاک طینت و خود ساخته.

خلاصه کلاس ما جزو کلاسهای شلوغ مدرسه بود با دانش آموزانی هیکلو و درس نخوان. «فرمانعلی» هم مبصر کلاس ما بود هم ختم روزگار. همه از دستش عاصی و شاکی. از هیچ کس هم ترسی نداشت جز اقای رحیم خانی. در واقع تنها کابوس زندگی و مانع و رادع زیاده خواهی های فرمانعلی، همانا آقای رحیم خانی بود.

چند سال بعد دوستی تعریف می کرد که در یک دعوا تو خیابان، فرمانعلی دو نفر را زیر کتک گرفته بود کسی هم جرات نداشته به خاطر هیکل درشت فرمانعلی نزدیکش بشه. تو این گیر و دار آقای رحیم خانی سر میرسه. فرمانعلی از زیر دست اقای رحیم خانی مثل باد در رفته و تو کوچه پس کوچه های اطراف خودشو گم کرده بود.

در واقع تمام دانش آموزان دبیرستان ما چنین حسابی از اقای رحیم خانی می بردند. فرمانعلی که بزرگتر شده بود تبدیل به اوباش محله شده بود. تو یک نزاعی کارش رسیده بود به کلانتری. وسط راه که فرمانعلی همراه ماموران عازم کلانتری می شد ، آقای رحیم خانی سر رسیده بود و همراه اونها وارد کلانتری شده بود. پدر و مادر فرمانعلی و فرد شاکی که آقای رحیم خانی رو دیده بودند ، گفته بودند رئیس کلانتری حکم صادر نکنه و تکلیف فرمانعلی رو خود آقای رحیم خانی تعیین کنه.

بعدها شنیدیم که آقای رحیم خانی با نفوذی که تو شهر داشت، فرمانعلی رو به یه کارگاهی معرفی کرده و صاحب کار و زن و زندگی کرده بود. فرمانعلی هم به برکت آقای رحیم خانی، آدم شده بود و کاری به کسی نداشت چون میدونست سایه آقای رحیم خانی، خارج از مدرسه هم بالای سرش هست و کسی هم نمیتونه جلودارش باشه.

خلاصه وجود معلمان خاص و پر عظمتی مثل آقای رحیم خانی ، تنها منحصر به مدرسه نبود. تعلیم و تربیتش داخل شهر هم جاری بود. خانواده ها هم خیالشون از بابت تربیت بچه ها بخاطر وجود امثال آقای رحیم خانی راحت بود. یعنی هم معلم بود هم پدر بود هم دلسوز بود و هم مربی. کسی از والدین بچه ها جرات نداشت روی حرفش حرف بیاره.
القصه!
چنین بود که هم معلمان صاحب ابهت و نفوذ اجتماعی بودند و هم بچه ها و خانواده ها مقید و تابع آنها
اما امروز!
وقتی می شنوم که یک خبرنگاری زنگ میزنه به رئیس آموزش و پرورش و ازش میخواد که مجازات تنبیه یک دانش آموز توسط معلم رو علنی کنه، پی می برم که کجای کاریم. یعنی کار ما به جایی رسیده که یه خبرنگار نه جرات سوال از یه اختلاسگر رو داره نه قاچاقچی رو نه سازمانهای سارق و رباخوار رو ولی در برابر آموزش و پرورش این همه مدعیه، پی می برم که تو جامعه ای که معلم زیر سوال بره، چه کسانی حیات خلوتی تو این جامعه برای خودشون پیدا می کنن.

یا وقتی که می شنوم والدین یک دانش آموز بخاطر نگفتن نام خانوادگی بچه شون توسط معلم اونهم توی کلاس ، به مدیر مدرسه شکایت کردن (بخاطر شکستن غرور فرزندشون!!!) متاسف میشم. والدین امروز دوست دارند فرزندشون اجازه داشته باشه موهاشو به هر مدلی که دوست داره در بیاره. گوشی بیاره تو کلاس و …

با چنین وضعیتی فرزندانی پرورش خواهیم داد که نه ادب سرشان خواهد شد و نه قانونمندی، نه حد و مرزی ، نه احترام و ادب بزرگتری، نه تعهدی برای اجتماع و نه تعهدی نسبت به حفظ خانواده و زن و بچه و کشور و …
و تا چنین باد!!
عاقبت ما مشحون از رنج خواهد بود و تاریک و …

فروردین 97

Download PDF